عشق..
عشق دلیل می خواد؟ نه! معلومه که نه!!
پس من هنوز عاشقتم ..
عشقی که بین ماست هیچ وقت نمی میره
این هوس که کمتر و کمتر میشه و بعد از یه مدت هم از بین میره
شانه های تو امنیتی ست که به اتکای اون می شه و می تونم به آرامش غریب
و پایدار عاشقانه ای برسم..
عشق خام و ناقص میگه: دوست دارم چون بهت نیاز دارم.
ولی عشق کامل و پخته میگه : بهت نیاز دارم چون دوستت دارم.
پی نوشت: دلم همین الان برات کوچیک شد، کوچیک قد یه سوزن...
می توانم از تمام جهان چشم بپو شم و بدانم چشمی هست
که برای تمام بودنم کفایت می کند.
پ.ن.: عزیزکم وقتی هستی همه چیز کامل و بی نقص است...
مادر بودن...
من عشق را در وجود کسی یافتم که وجودش را فداکارانه ایثار کرد تا تجسم عشقش،
خورشید تابناک حیات دیگری باشد.
آن کس که تمامی شادی های دنیا را در شـنیدن ضربـان های قلب کـودکش خلاصه کرد.
کسی که خداوند ماهتاب عشق در زمینش نـامید. من عشق را در تلالو چشمان کسی
یـافتم که اولین گـام های کـودکش را به تماشـا نشسته بود. عشق را در دستان لـرزان
کسی دیدم که پیشانی تب دار فرزندش را نوازش می کرد. من عشق را در آغوش گرمی
دیدم که هماره، گرم و گشوده و پذیراست و قلبی که هرگز از تپیدن، تنها برای دیگری باز
نمی ایستد. آری، عشق، منتهای عشق، این است فرشته بودن اما بال های خود را به
دیگری بخشیدن.
عشق این است: مادر بودن...
نامه یک کودک به نامزدش
" من و ساناز "
هر وقت من یک کار خوب میکنم مامانم به من میگوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب میگیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب میکرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود، چون بابایمان همیشه میگوید مشکلات انسان را آدم میکند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم میخوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم میگوید این ساناز از تو بیش تر هالیش میشود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدمهای بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدمهای کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است! اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمیخواهد و دایی مختار هم از زندان در میآید.
من تا حالا کلی سکه جم کردهام و میخواهم همان اول قلکم را بشکنم و همهاش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمیکند. همین خرجهای ازافی باعث میشود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دایی مختار میگفت پدر خانومش چتر باز بود. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کردهایم که بجای شام عروسی چیپس خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است، هم خوشمزه تراست تازه وقتی میخوری خش خش هم میکند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور میشود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آن ها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم میخواست برود بالا! حتمن از زیر زمین میترسید. ساناز هم از زیر زمینی میترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر میکند بعد آشتی میکند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند بعد خانومش میرود دادگاه شکایت میکند بعد میآیند دایی مختار را میبرند زندان! البته زندان آدم را مرد میکند. عزدواج هم آدم را مرد میکند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!
دوستت دارم...

اینقدر تو رو دوست دارم که هیچ کس، کسی رو اینجوری دوست نداره
اینقدر برات می میرم قد یه دنیا خوبی، قد هزار تا ستاره
بی تو دلم می گیره وقتی تنها می شم، در انتظاره
وقتی نگاهم میکنی قشنگی هاتو دوست دارم
حالت معصوم چشات، رنگ نگاتو دوست دارم
وقتی صداتو می شنوم دلم برات پر میزنه
ترس یه روز ندیدنت غم بزرگ قلبمه...
Happy Norooz

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم
حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند
نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد.
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی توند با دیگران مهربان باشد.
در جشن شکفتن نوروز برای همه شما در همه سال سرسبزی جاودان و شادی،
اندیشه ای پویا و آزادی و برخورداری از همه نعمت های خدادادی را آرزومندم.
پی نوشت: به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی.
عید اومد. بهار اومد

دور تو بگردم و این دلو مجنونت کنم
آسمون بشم برات ستاره بارونت کنم
یه جون خالی دارم می خوام که قربونت کنم
دوست دارم کفتر بشم تو آسمون پر بزنم
برم و تو اوج عشق سری به دلبر بزنم
بشینم رو بوم یار لونه و چنبر بزنم
اگه روم درو وا نکرد تا به سحر در بزنم
همیشه با این که این دل نگرونه
یه بهار پشت زمستون و خزونه
می دونم خدای ما که مهربونه
ما رو باز به هم دوباره می رسونه
دوست دارم با تو باشم تا باشه دنیا
هم تو بیداری و هم تو خواب و رویا
واست آواز بخونم مثل قدیما...
" گل اومد بهار اومد می رم به صحرا ...

چشم های تو مثل شب های پر ستاره ست
دیدن تو برام مثل عمر دوبارست
وقتی می خندی دلم از شادی می لرزه
با تو نشستن به همه دنیا می ارزه
غنی ترین اشخاص کسانی هستند که به آنچه دارند راضی می باشند.
(( رابرت سی.ساویج ))
دلم تشنه آهنگ صداته، نه که فکر کنی می خوام چیزی ازت بشنوم
نه دلم فقط صداتو می خواد. اونم نه از پشت تلفن، رو در رو
اینکه حرکت لبهاتو ببینم و حرف زدنت رو از چشمهات هم بشنوم.
دلم هلاک دیدن چشماته، چشمهایی که به عمق شبه و می شه توش
مهربونی رو پیدا کرد و می شه عاشقانه نگاهش کرد و دل بهش داد.
دستام پر پر دستاته...
